داستان طنز"وصیت یک خسیس به زنش"

داستان طنز"وصیت یک خسیس به زنش"
www.ysms.blogfa.com

داستان طنز
روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود،

قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که

تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد

خسیس دار فانی را واداع کرد.
بقیه داستان طنز در ادامه مطلب
ادامه نوشته

داستان جالب و آموزنده "شاهین بی حرکت"

داستان جالب و آموزنده "شاهین بی حرکت"
www.ysms.blogfa.com

داستان جالب و آموزنده

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد.

آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.


بقیه داستان در ادامه مطلب
ادامه نوشته

داستان زیبا و کوتاه با معنی اسفند ماه 91

داستان زیبا و کوتاه با معنی اسفند ماه 91
www.ysms.blogfa.com
داستان زیبا و کوتاه با معنی اسفند ماه 91

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت جدا

شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا

شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.


ادامه داستان در ادامه مطلب
ادامه نوشته

داستان آموزنده و کوتاه اهداف در زندگی

داستان آموزنده و کوتاه اهداف در زندگی
www.ysms.blogfa.com

داستان آموزنده و کوتاه اهداف در زندگی

در دهکده ای یکی از کشاورزها سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای

میشد که از آن مسیر رد می شدند. به محض این که ماشینی سر می رسید ، سگ به دنبال آن تا پایین جاده

 می دوید و در حالی که پارس می کرد ، سعی می کرد تا از آن ماشین جلو بزند.
ادامه داستان آموزنده و کوتاه اهداف در زندگی در ادامه مطلب
ادامه نوشته

داستان آموزنده ی نقش زن در پیشرفت مردان اسفند 91

داستان آموزنده ی نقش زن در پیشرفت مردان اسفند 91
www.ysms.blogfa.com

داستان جالب"نقش زن در موفقت مردان":ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…

اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»


بقیه داستان در ادامه مطلب

ادامه نوشته